آرشیو موضوعی
ارتباط مستقیم اخبار
بهداشت بهداشت و سلامت
 ورزش
ویرایش مدیران لبخند
گالري تصاويردیدنیها
 لينک دوستان دین و مذهب
 لينک دوستان تاریخ و ادبیات 
» ادبیات فارسی
» شعرایران
تالار گفتمان دست نوشته ها
مطالب ارسالی گذرگاه
دریافت فایل موبایل

منوی اصلی
لینکهای سریع
دیگر بخشها
بخش کاربری
مطالب سایت
بخش خبری
امکانات سایت

پیغام کوتاه

فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.

وضعیت آنلاین
در حال حاضر 110 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش امديد ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .

ديگر زبانها

 


»  نبرد رستم و جومونگ

pandha.ir

به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:



منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!



ارسال شده در مورخه : 21 فروردين ماه ، 1389 ، 08:52:45 توسط hossein  چاپ مطلب

 

مرتبط با موضوع :

 سال 3000 به روایت تصویر  [25 آذر ماه ، 1390 ، 02:21:25]
 سخن و نظر بزرگان در مورد زنان  [3 آذر ماه ، 1389 ، 12:41:02]
 دختر ماشین شناس!  [6 شهريور ماه ، 1389 ، 13:30:10]
 تعريف هايي جديد از كلمات قديم  [23 تير ماه ، 1389 ، 12:27:47]
 فرق دختر دانشجوي ترم اولي و آخري در دانشگاه  [8 ارديبهشت ماه ، 1389 ، 17:15:56]
 هفت راهی که براحتی می‌توانید ازدواج مجدد  [28 دي ماه ، 1388 ، 19:26:24]
 سیزده تجربه از یك كارمند دولت  [23 دي ماه ، 1388 ، 10:52:18]
 ه کدام یک زن هستند، (طنز)  [15 دي ماه ، 1388 ، 23:29:01]
 تفاوت کتاب درسی دخترانه و پسرانه!!  [15 دي ماه ، 1388 ، 23:19:21]
 چند راه گند زدن به اولین قرار  [8 آذر ماه ، 1388 ، 23:26:44]

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : qof45qin
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
ورود
نام کاربری

رمز عبور

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .

امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 3
تعداد آراء: 2


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


اشتراک گذاري مطلب








© Powered by PHPNUKE | Theme Designed By .: KAVIRHOST :.