تعداد بازدید : 169 | ارسال توسط : admin در 24 فروردين ماه ، 1388 ، 06:55:50 | امتیاز : 5
كوهنورد
كوهنوردي
ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش
را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز
تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد
نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده
بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله
نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.
تعداد بازدید : 161 | ارسال توسط : admin در 23 فروردين ماه ، 1388 ، 08:52:54 | امتیاز : 4
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!
تعداد بازدید : 181 | ارسال توسط : admin در 23 فروردين ماه ، 1388 ، 08:50:06 | امتیاز : 5
دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند.
اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم.
تعداد بازدید : 190 | ارسال توسط : admin در 23 فروردين ماه ، 1388 ، 08:46:26 | امتیاز : 4
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت
تعداد بازدید : 181 | ارسال توسط : admin در 23 فروردين ماه ، 1388 ، 07:56:17 | امتیاز : 5
اين داستان واقعي است و به اواخرقرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگخانواده اي با 18 فرزند زندگي ميكردند. براي امرار معاش اين خانوادهبزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روزبه هر كار سختي كه در آن حوالي پيدامي شد تن مي داد.
در همان وضعيتاسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دوتا از 18 فرزند) رويايي را در سر ميپروراندند. هر دوشان آرزو مي كردندنقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب ميدانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آنها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگبفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث دررختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. باسكه قرعه انداختند و بازنده مي بايستبراي كار در معدن به جنوب مي رفت وبرادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تادر آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، وپس از آن برادري كه تحصيلش تمام شدبايد در چهار سال بعد برادرش را ازطريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي ميكرد تا او هم به تحصيل در دانشگاهادامه دهد...
تعداد بازدید : 197 | ارسال توسط : admin در 23 فروردين ماه ، 1388 ، 07:35:16 | امتیاز : 4
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنر او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد
اين بخش براي دسترسي آسان به مقالات مديريت براي دانلود و همچنين ديگر بخشهاي مربوط به مديريت براي شما كاربران عزيز قرار داده شده است. براي دانلود مقالات دروس كارشناسي ارشد روي تصوير زير يا بر روي لينك زير كليك كنيد