hossein مدیر کل انجمن وضعيت: آفلاين 24 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 160 امتياز: 1 تشکر کرده: 18 تشکر شده 19 بار در 19 پست
محل سكونت: کاشان
ارسال شده در:
پنجشنبه، 7 آبان ماه ، 1388 21:16:49
موضوع مطلب: کتیبه نویسی
سلام دوستان ... این بخش از قشنگ ترین بخش های فروم قراره بشه
داستان از این قراره که من یک خط داستان می گم و شما که نفر بعدی هستین با یک خط داستان را ادامه می دهید
و بعد از چند تا خط که داستان پیش رفت می فهمین که چقدر کتیبه نویسی باحاله و همه می تونیم یک داستان نویسه خوب باشیم
پس یا علی شروع می کنیم
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود
یک روز که بعد از کلی خستگی اومدم ایمیلامو چک کنم یک ایمیل عجیب دیدم ...
اول نمی خواستم بازش کنم ولی تحریک شدم و بازش کردم تا بازش کردم ....................... _________________ مهم نیست که قشنگ باشی-- قشنگ اینه که مهم باشی
hossein مدیر کل انجمن وضعيت: آفلاين 24 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 160 امتياز: 1 تشکر کرده: 18 تشکر شده 19 بار در 19 پست
محل سكونت: کاشان
ارسال شده در:
شنبه، 9 آبان ماه ، 1388 00:20:16
موضوع مطلب:
ناگهان نور شدیدی از صفحه مونیتور زد تو چشم انگار منو کشید داخل خودش تا جشام را باز کردم دیدم ..... _________________ مهم نیست که قشنگ باشی-- قشنگ اینه که مهم باشی
hossein مدیر کل انجمن وضعيت: آفلاين 24 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 160 امتياز: 1 تشکر کرده: 18 تشکر شده 19 بار در 19 پست
محل سكونت: کاشان
ارسال شده در:
شنبه، 9 آبان ماه ، 1388 18:38:29
موضوع مطلب:
بابایی من کوچیک شدم .. بابام گفت: تو خیلیم بزرگی ..
می دونستم داره شوخی می کنه .. ولی راس راسی رفته بودم به دوران کودکیم. حالا باید چی کار می کردم . من بودم و کلی کار که باید درست انجامش می دادم . تارفتم برم کتابهای عقب افتاده ام را بخونم دیدم ..... _________________ مهم نیست که قشنگ باشی-- قشنگ اینه که مهم باشی
alireza مدیر بخش شعر و ادبیات وضعيت: آفلاين 5 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 68 امتياز: 0 تشکر کرده: 8 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: زیر آسمان خدا،روی زمین خدا،کنار بندگان خدا
ارسال شده در:
يكشنبه، 10 آبان ماه ، 1388 14:17:48
موضوع مطلب:
دیدم که ای داد،مامدرم همه ی کتاب داستانای منو جمع کرده و ردش کرده رفته.انگاری دنیا رو سررم خراب شد.با خودم گفتم اینم از شان سبد ما،بعد از اینهمه سال که برگشتم به کودکیم............... _________________ ما ز آن پاکدلانیم که ز کس کینه نداریم ------------- یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
HaDaSa مدیر بخش روانشناسی وضعيت: آفلاين 12 خرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 74 امتياز: 0 تشکر کرده: 3 تشکر شده 6 بار در 6 پست
محل سكونت: کاشان
ارسال شده در:
يكشنبه، 10 آبان ماه ، 1388 17:53:01
موضوع مطلب:
بهترين چيزي كه در اين دوران براي من عزيز بود اين كتابها بودند كه اونا رو به كسي داده بودنداز اين كه نا اميد شدم رفتم سراغ يكي ديگه از سر گرمي هام در كمد رو كه باز كردم فكر مي كني چي ديدم.......
hossein مدیر کل انجمن وضعيت: آفلاين 24 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 160 امتياز: 1 تشکر کرده: 18 تشکر شده 19 بار در 19 پست
محل سكونت: کاشان
ارسال شده در:
يكشنبه، 10 آبان ماه ، 1388 20:21:59
موضوع مطلب:
به جای پلی استیشن 3 یک مشت پازل قدیمی که مال دوران کودکیم بود . ... گفتم ای وای خدا دوباره باید تا بزرگ شدنم صبر کنم تا پلی استیشن 3 اختراع بشه من می میرم تا دوباره به اون دوران خودم برگردم ... عجب اشتباهی کردم .. بابا من نمی خوام اینجا بمونم هیچی سر جاش نیست .. ولی کار از کار گذشته بود ... گفتم برم یه کم ریاضی کار کنم که به سال 88 رسیدم نفر اول المپیاد بشم تا رفتم کتاب را باز کردم دیدم هیچی.... _________________ مهم نیست که قشنگ باشی-- قشنگ اینه که مهم باشی
HaDaSa مدیر بخش روانشناسی وضعيت: آفلاين 12 خرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 74 امتياز: 0 تشکر کرده: 3 تشکر شده 6 بار در 6 پست
محل سكونت: کاشان
ارسال شده در:
دوشنبه، 11 آبان ماه ، 1388 09:18:53
موضوع مطلب:
يادم نيست اي واي خداي من يعني چي كه همه چيز يادم رفته اينجوري كه نميشه بايد به زور هم كه شده تلاش كنم تا همه چيز يادم بياد كاري نداره يك كم اراده ميخواد كه ان هم بايد مصمم باشم كه اينكار را بكنم شروع كردم از درس اول كه يكدفعه يك صداي عجيبي من را به سوي خود جلب كرد .......
alireza مدیر بخش شعر و ادبیات وضعيت: آفلاين 5 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 68 امتياز: 0 تشکر کرده: 8 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: زیر آسمان خدا،روی زمین خدا،کنار بندگان خدا
ارسال شده در:
دوشنبه، 11 آبان ماه ، 1388 12:02:13
موضوع مطلب:
صدا،صدای یه شیپور بود.از در که اومدم بیرون دیدم بچه های محل دارند بازی میکنن.یکی از بچه ها اومد طرفم و گفت:بیا بازی.من که از شدت تعجب هاج و واج سر جام خشکم زده بود با کلی ترس و دلهره رفتم جلو .پیش خودم گفتم من تو عمرم این بازیهارو نکردم که یدفعه............................ _________________ ما ز آن پاکدلانیم که ز کس کینه نداریم ------------- یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
hossein مدیر کل انجمن وضعيت: آفلاين 24 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 160 امتياز: 1 تشکر کرده: 18 تشکر شده 19 بار در 19 پست
محل سكونت: کاشان
ارسال شده در:
دوشنبه، 11 آبان ماه ، 1388 13:18:51
موضوع مطلب:
علی پسر همسایه توپ و حل داد تو سینم گفت یالا بودو امروز دیر کردی ... حالا یادم افتاد که چرا اینقدر درسام توی دوران بچگی بد بوده .. از بس توی کوچه با علی و اللهیار فوتبال بازی می کردم ... ولی یه چیزه دیگه فکرم را مشغول کرده بود .. من اومده بودم تا .... _________________ مهم نیست که قشنگ باشی-- قشنگ اینه که مهم باشی
HaDaSa مدیر بخش روانشناسی وضعيت: آفلاين 12 خرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 74 امتياز: 0 تشکر کرده: 3 تشکر شده 6 بار در 6 پست
محل سكونت: کاشان
ارسال شده در:
دوشنبه، 11 آبان ماه ، 1388 18:31:40
موضوع مطلب:
از نو شروع كنم بله بايد به هر طر يقي كه مي بود جبران ميكردم رفتم كلاس جبراني و تمام درسها را خواندم و از امتحان سر بلند بيرون امدم اينها همه دو روز طول كشيد مزيت اين زمان اين بود ديگه حالا بايد يك كار ديگه اي را شروع ميكردم و اون كار اين بود كه......