|
alireza
مدیر بخش شعر و ادبیات

 وضعيت: آفلاين 5 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 68 امتياز: 0 تشکر کرده: 8 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: زیر آسمان خدا،روی زمین خدا،کنار بندگان خدا
|
ارسال شده در:
پنجشنبه، 1 بهمن ماه ، 1388 12:56:42
موضوع مطلب: شایعه و آبرو |
|
|
توی یه محله یه زنی بود که مدام پشت سر همسایه اش حرف میزد.البته حرفهاش همه از روی ساده لوحی بود ، چون اصلا در مورد حرفهایی که میزد فکر نمیکرد و هر چی به زبونش می آمد را میگفت.تا اینکه همسایه ی اون از اون محله رفت ، و بعد از مدتی اون زن متوجه شد که همه اون حرفها نادرست بوده و زود قضاوت میکرده.پشیمون شده بود و به خیلی ها مراجعه میکرد تا یه راهی پیش پاش بزارن تا اینکه یکی از اون همسایه ها بهش ادرس یه حکیم و دانای پیری را داد.زن رفت پیش اون دانا و ماجرا را تعریف کرد .اون حکیم بهش گفت که بره و یه مرغ زنده را بخره و پرهاش را توی محله پخش کنه و بعد از یک هفته دوباره بیاد پیشش.زن که از راه حل اون دانای پیر تعجب کرده بود رفت و اون کار را انجام داد.بعد از یک هفته که زن رفت پیش اون دانای پیر ،حکیم بهش گفت حالا برو توی محله و تمام اون پرهایی را که پخش کرده بودی را را جمع کن و بیار پیش من.زن رفت و لی چون باد همه ی اون پرها را پخش کرده بود نتونس بیش از چهار پنج تا پر را جمع کنه.وقتی اونارو برد پیش مرد دانا اون مرد گفت آبرو هم مثل این پرها میمونه.اولش مخاطبت خیلی آبرو داره ولی وقتی پشت سرش حرف زدی و شایعه پراکنی کردی دیگه اون ادم ابروی سابق رو نداره.
*************************
باشد که پند بگیریم  _________________ ما ز آن پاکدلانیم که ز کس کینه نداریم ------------- یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
|
|