|
alireza
مدیر بخش شعر و ادبیات

 وضعيت: آفلاين 5 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 68 امتياز: 0 تشکر کرده: 8 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: زیر آسمان خدا،روی زمین خدا،کنار بندگان خدا
|
ارسال شده در:
دوشنبه، 23 فروردين ماه ، 1389 11:58:13
موضوع مطلب: شوق مرگ |
|
|
و هر روزي كه از عمر ام مي گذرد بر شوق و اشتياقم براي مردن افزوده مي شود .
مي خواهم گريه كنم بر اين روزگار آشفته ام ، بر اين سرنوشت نا معينم ؛ اما هر بار كه خواستم گريه كنم مزاحمي از راه رسيد.
مي خواهم با گريه كردن دل خود را سبك كنم اما با اين مزاحماني كه سر بزنگاه مي رسند از راه مگر مي شود ؟
اي كاش با آمدنشان ميشد سبك بار دلم ، لكن احساس سنگيني بيشتري ميكنم در آن لحظات .
آنها به جاي مرحم شدن ، مرا مجروحتر مي كنند و به خيال خودشان ثواب كرده اند.!
م از هيچ چيز اين دنيا شانس نياورده ام .نه رفيقي ، نه همدم و مونسي ونه هيچ چيز ديگر ؛ فقط يك دل ساده كه از آن هم چيزي جز ويرانه اي باقي نمانده .!
و مرگ هم مدام اين پا و آن پا مي كند و قرار ملاقاتش با من را به تعويق مي اندازد .!
علت دست دست كردن هايش را نمي دانم و نمي گويد تا كه لا اقل كمي از دل مشغولي هاي مرا بكاهد . نمي گويد تا كه شايد كاسته شود از ترافيك افكارم ؛ شايد فكر ام و ذهنم بتواند يك نفس راحت بكشد .
در اين طوفان مصيبت كه مداوم بر من مي وزد ، تنها راه نجاتم مرگ است .
* اي رهابخش من اي مرگ بيا ؛ بيا و مرا آزاد كن ، برهان و خلاصي ببخش از اين گرداب مصيبت و بلا *
تنها _________________ ما ز آن پاکدلانیم که ز کس کینه نداریم ------------- یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
|
|