|
alireza
مدیر بخش شعر و ادبیات

 وضعيت: آفلاين 5 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 68 امتياز: 0 تشکر کرده: 8 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: زیر آسمان خدا،روی زمین خدا،کنار بندگان خدا
|
ارسال شده در:
پنجشنبه، 30 مهر ماه ، 1388 12:34:10
موضوع مطلب: پیامبر بی تکلف |
|
|
این یه داستانه ولی مهم اینه که ما از این داستان درس بگیرم.امیدوارم که اینطور بشه.
میگن یه روز یکی گفت من پیامبر جدید هستم.گفتند اگه راست میگی یه معجزه برای ما بیار تا ما باور کنیم.این پیامبر جدید یه نگاهی اطرافش کرد دید کمی دورتر یه درخت هست,رو کرد به درخت و گفت:درخت بیا اینجا.بعد از مدتی که مدام این کلمه را تکرار کرد و دید درخت نمیاد رو به مردم کرد و گفت : من از اون پیامبرهای بی تکلف ام.خودم میرم پیش درخت.
حالا خواننده ی محترم اینکه از این داستان چه درسی بگیری به عهده ی خودته ولی اگه متوجه نشدی کافیه یه پیغام بدی.همین!!!  _________________ ما ز آن پاکدلانیم که ز کس کینه نداریم ------------- یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
|
|