پند ها براي من و شماست که عبرت بگيريم: تالار گفتمان

 
MySite.com :: نمايش موضوعات - طناب

طناب

 

ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع 

   MySite.com صفحه اول انجمن -> داستان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

shiva
کاربر تازه وارد
کاربر تازه وارد

وضعيت: آفلاين
6 خرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 7
امتياز: 0
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: شیراز

ارسال ارسال شده در: چهارشنبه، 6 خرداد ماه ، 1388 20:38:51    موضوع مطلب: طناب پاسخ همراه با اعلان

( طناب )
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود
هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.
هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي  

shiva
کاربر تازه وارد
کاربر تازه وارد

وضعيت: آفلاين
6 خرداد ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 7
امتياز: 0
تشکر کرده: 0
تشکر شده 2 بار در 2 پست

محل سكونت: شیراز

ارسال ارسال شده در: چهارشنبه، 6 خرداد ماه ، 1388 20:42:59    موضوع مطلب: گنجشک پاسخ همراه با اعلان

گنجشک کنج آشیانه نشسته بود.خدا گفت:چیزی بگو!گنجشک گفت:خسته ام!خدا گفت:از چه؟گنجشک گفت:تنهایی,بی همدمی.کسی تا به خاطرش بپری,بخوانی,او را داشته باشی. خدا گفت:مگر مرا نداری؟گنجشک گفت:گاهی چنان دور می شوی که بالهای کوچکم به تو نمی رسند.خدا گفت:ایا هرگز به ملکوتم نیامدی؟گنجشک سکوت کرد.بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.خدا گفت:آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟!چنان از غیر پرش کردی که جایی برایم نمانده.گنجشک سر به زیر انداخت.دانه های اشک,چشم های کوچکش را پر کرده بود.خدا گفت:اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست,بیا!گنجشک سر بلند کرد و دشتهای آن سو تا بی نهایت سبز بود.گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود.
_________________
در هر سرنوشتی رازی مهم نهفته است.
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي  
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   MySite.com صفحه اول انجمن -> داستان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


 

Powered by phpBB & Farsi Project By PHPNuke.ir 







© Powered by PHPNUKE | Theme Designed By .: KAVIRHOST :.