|
shiva
کاربر تازه وارد

 وضعيت: آفلاين 6 خرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 7 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: شیراز
|
ارسال شده در:
چهارشنبه، 6 خرداد ماه ، 1388 20:42:59
موضوع مطلب: گنجشک |
|
|
گنجشک کنج آشیانه نشسته بود.خدا گفت:چیزی بگو!گنجشک گفت:خسته ام!خدا گفت:از چه؟گنجشک گفت:تنهایی,بی همدمی.کسی تا به خاطرش بپری,بخوانی,او را داشته باشی. خدا گفت:مگر مرا نداری؟گنجشک گفت:گاهی چنان دور می شوی که بالهای کوچکم به تو نمی رسند.خدا گفت:ایا هرگز به ملکوتم نیامدی؟گنجشک سکوت کرد.بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.خدا گفت:آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟!چنان از غیر پرش کردی که جایی برایم نمانده.گنجشک سر به زیر انداخت.دانه های اشک,چشم های کوچکش را پر کرده بود.خدا گفت:اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست,بیا!گنجشک سر بلند کرد و دشتهای آن سو تا بی نهایت سبز بود.گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود. _________________ در هر سرنوشتی رازی مهم نهفته است. |
|