من در اين دنيا چيزي ندارم كه بدان دلخوش شوم.چيزي ندارم كه خودم را و از همه مهمتر فكر و دل را بدان سرگرم كنم.
من اينجا غريبه ام و آنان كه غريبه بودند روزي ؛آشناتر مينمايانند.من در حالي زندگي ميكنم كه تنها آرزويم مرگ است و فقط بدان مي انديشم؛در حاليكه ديگران در زندگي خود غرق شده اند.
چرا كه آنان چيزي براي دلخوش بودن و زندگي كردن دارند ولي ... ولي من چه؟من به چه دلخوش كنم و چرا زندگي كنم.!؟
دلخوش به دنيا باشم كه با من سر ناسازگاري گذاشته؟اواز همان ابتدا ي زندگي ام ، با من نامهرباني كرده.!؟
دلخوش به اطرافيانم باشم كه حاضرند براي نديدنم هزينه هاي گزاف بپردازند.؟
دلخوش به خدا باشم كه مرا از جرگه ي بندگانش خط زده.!؟
و در اين دنيا فقط اميدم به مرگ است كه آنهم هر از گاهي مي آيد و من با خوشحالي مي گويم اين بار ديگر آمده است مرا با خود همراه سازد؛اما در عين ناباوري ديگري را با خود مي برد و تنها لبخندي به من هديه ميدهد.
و سهم من از مرگ هم تنها لبخند اوست و ديگر هيچ.
مرگ خيال مي كند كه با لبخنداش خنده اي بر لب من مي آورد ولي غافل است؛غافل از آنكه بار غم و اندوه مرا فزوني مي بخشد و بر تشنگي من براي مردن مي افزايد.!؟
اي مرگ بيا و فرشته نجات من باش و مرا رها كن از اين زندان غم كه دگر شانه هايم تاب تحمل زنجيرهايش را ندارد؛بيا كه دگر بدنم اين جسم ناتوانم دگر تاب تحمل شكنجه هايش را ندارد؛بيا كه دگر چشم هايم تاب ديدن نابوديم را ندارد و بيا ؛ بيا كه گوشهايم دگر تاب شنيدن زجه هاي بي پاسخ من را ندارد.
** اي مرگ از تو خواهش مي كنم اين بار مرا با خود همراه كن ؛ بيا اي فرشته ي نجات من **
تنها