|
alireza
مدیر بخش شعر و ادبیات

 وضعيت: آفلاين 5 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 68 امتياز: 0 تشکر کرده: 8 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: زیر آسمان خدا،روی زمین خدا،کنار بندگان خدا
|
ارسال شده در:
دوشنبه، 16 فروردين ماه ، 1389 10:59:30
موضوع مطلب: من،دل،تنهايي |
|
|
همونطور كه احيانا" قبلا" هم ديدين من تصميم گرفتم پيشنهاد بعضي از دوستانم را قبول كنم و متنهايي را كه توي وبلاگم ميگذاشتم را در سايت هم بزارم.من تخلص ادبيم " تنها " هست.
و تنها كار من در اين روزگار گريه و غم و غصه خوردن است.
چرا كه تنها هستم و ندارم يك همدم؛كسي كه بتوانم با او صحبت كنم آن هم بدون زحمت.
اين دنيا مرا شكست،محرومم كرده از تمام آن چيزهايي كه مي توانستم و مي خواستم كه داشته باشم.كوچكترين حواسته ام داشتن يك هم كلام است.
كسي كه بتوانم بي هيچ واهمه اي با او سخن بگويم؛بگويم از دردهايم،رنج هايم و .... .
و از آنجا كه من يك همدم ندارم ،مي گويم حرف هايم را با دلم.و اين دل ساده و بي نوايم بي هيچ چشمداشتي مي نشيند به پاي سخنم.
صبورانه مي شنود كلامم را.سنگ صبور من شده،ولي تا به كي؟او تا كي مي تواند مونس تنهائيم باشد و بخشي از تنهايي مرا بر دوش خود حمل كند؟
او به قدر كافي از اين دنيا و آدم هايش مي رنجد.
اي دل من،اي سنگ صبور و اي همدم تنهايي اين روزگار من؛بي نهايت تشكر
من به اميد تو زنده ام نه آن مرگ بد قول واين دنياي بي رحم؛اي دل ساده و البته بي نواي من،تشكر
تنها _________________ ما ز آن پاکدلانیم که ز کس کینه نداریم ------------- یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
|
|