|
alireza
مدیر بخش شعر و ادبیات

 وضعيت: آفلاين 5 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 68 امتياز: 0 تشکر کرده: 8 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: زیر آسمان خدا،روی زمین خدا،کنار بندگان خدا
|
ارسال شده در:
يكشنبه، 23 اسفند ماه ، 1388 11:26:23
موضوع مطلب: مرگ 1 |
|
|
در حال خود بودم ، ناگه صداي زنگ خانه به صدا در آمد.پرسيدم : كيستي ؟ ندايي گفت : بيائيد پائين .
نمي دانم چرا ولي رفتم و در را باز كردم . او مرگ بود . چرايش را نمي دانم ولي با او دست دادم و حتي روبوسي هم كردم . تعارف اش كردم به داخل ، قبول كرد .
با او به گفتگو نشستم و پرسيدم آمدنت بهر چيست ؟ در جواب گفت : بردن تو . در عين ناباوري لبخند زدم . گفتم برويم . گفت : نه حالا . مي خواهم مدتي را بر روي ملك خدايم قدم بردارم .
هر روز و شب ، از صبح گاهان تا شب هنگام و حتي به هنگام خواب با من است.همدمم است ، همراهم است . او شد همه ي كس و كارم.مي دانم باورش سخت است ولي تا به امروز با او زندگي كرده ام . اولين كسي كه بر من صبح بخير مي گويد مرگ است ؛ و البته آخرين كسي كه به من شب بخير مي گويد نيز اوست .
او به من گفت كه مي خواهد با من هم قدم شود ، گفتم چگونه ؟ گفت : در قالب سايه ات . و من ديوانه وار پذيرفتم . از اين بابت است كه مرگ هم چون سايه با من است . مردم مي پندارند كه اين سايه من است ؛ در حاليكه من سايه ام را به مرگ بخشيدم .
بنابراين سايه ندارم و بجاي اينكه سايه ام مرا همراهي كند ؛ مرگ است كه دارد با من قدم بر مي دارد.
يكبار مرگ به من گفت كه يادت هست روزي گفته اي : دل خوش سيري چند... . اين دنيا برايم شده قفس... . گفتم : آري . الآن هم مي گويم و بايد به آنها اضافه كني اين جمله را از فروغ كه مي گفت : از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را .
آن روزها وقتي مي ايستادم مقابل آينه و مي خواستم كه نجات دهنده ام را معرفي كند سكوت مي كرد . ولي الآن ميدانم او كيست : او تويي ، تو اي مرگ . تويي نجات دهنده اي كه آينه بايد به من معرفي مي كرد . پس اي مرگ فرصت را از دست نده . مرا با خود ببر تا از همه ي اين رنج ها و غصه ها راحت شوم .
پرسيد : كدام رنج و غصه ؟
گفتم همين كه همه مرا مي آزارند ولي من ناتوانم در اين كار.اينكه همه دروغ و نيرنگ نان شب شان شده و من حتي با خيال اش تنم مي لرزد . اينكه حقي را نا حق و ناحقي را حق مي كنند ، اينكه از خدا هم نمي ترسند و من حتي از خودم هم مي ترسم . شايد بگويي اينها كه همه خير است و خوبي و بايد خرسند باشم كه چنين آدمي هستم ولي بدان در اين دوران اينها همه گناه است . مگر نمي داني كه : يوسف از دامان پاك خويش به زندان رفت
من به حرفهايم عمل ميكنم و قسم نمي خورم اما حيرانم كه عده اي قسم مي خورند به انجام كاري ولي بعد حاشا مي كنند .
اينها براي من درد ، رنج و غصه است . و تا كي تحمل اي همه درد ، رنج و غصه ؟
مرگ گفت : مي روم ولي بر مي گردم ، به موقع و موقع اش را مالك يوم الدين مقرر كرده است . منتظر باش .
تنها _________________ ما ز آن پاکدلانیم که ز کس کینه نداریم ------------- یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
|
|